ایستگاه آخر ، ته درّه سرنگونی !


اتوبوس گمراه سازی مردم پنچر شده بود ، بدنه اش هم به خاطر تصادفات عمدی ، که غیرموافقان با هر چه تاریکی جهل گستر است ؛ دچار فرورفتگیهای فراوان بود وموتورش هم نیم سوز .
مدتها در گوشه گاراژی بدون نام خاک می خورد . در سکوت سنگین محل توقفش ، به وادی فراموشی سپرده شده بود .
در یک برهه زمانی ، کسانی از فاصله های خیلی دور ، به یادشان آمد که آن گاراژ بدون نام ، در سرزمینی است که اقیانوسهای طلای سیاه ، در زیر خاک گهربار آن ، بستر گرفته و در آنجا غنوده اند .
دیری نپائید که اندیشه های توطئه آمیزشان ، در ذهن و ضمیر آنها ریشه دواند ؛ و طمع و آز زیاده طلبی را ، در دلها و افکارشان بارور ساخت . فریبکارتر از آن بودند که رحم و مروت سرشان بشود ؛ یا به ملت بی گناهی که در آن سامان با سرفرازی و آرامش گذران عمر می نمودند ؛ فرصت لذت بردن از همه زیبائیها و نعمتهای بی نظیر مام وطنشان را بدهند .
بدین گونه دشمنان ساکنان آن خطه زرخیز بر آن شدند ، که تا باری دیگر آرمانهای پلید قدیمی خودشان را ، که تسلط یافتن بر آن سرزمین بود ؛ جانی دوباره ببخشند . برای رسیدن به این آرزوی دیرینه ، نیاز به مستمسکی داشتند ؛ که تا بیشتر بتواند مردم را تحت تأثیر قرار داده ، و نیت شوم آنها را تحقق ببخشد .
از اینرو ، باری دیگر به دامان اعتقادات مذهبی مردم چنگ زدند ؛ و با یاری گرفتن از این حربه کارآمد ، دامنه یک ظلم ابدی را ، در سطح و درون یک کشور باستانی و پر آوازه گسترانیدند .
آه ...... ، که حیله گران استعمارگر، چه آسان رگ بدبخت کردن مردمان بی آزار را می یابند ؛ و آنها را به روز سیاه درماندگی می نشانند .
اتوبوس فکسنی و زهوار دررفته خرافه پرستی دینی ، که با تمهیدات وطن پرستانه آن پدر و پسر غیرتمند ، بازنشسته شده بود و در مهار مدرنیته ای که با تدبیرهای روشنفکرانه شاهان سربلند حکومت پهلوی ، از حیطه فعالیت خارج شده بود ؛ آرام آرام جای خودش را به آگاهی و دانائی می داد ؛ با زایل شدن چهره منفور خرافه پرستی از رخساره زندگانی مردم ، رونق بازار سربلندی سریعتر می گشت . چنین رشد وصف ناپذیری ، به مردم سرزمین پدری ، گردنهای افراشته داده بود ، که فخر سربلندیهای خود شان را ، در معرض دید و قضاوت جهانیان قرار بدهند .
به گونه ای که مردمان جهان سیاست و اقتصاد ، در تفکر بنشیند و از این ترقی و توسعه های همه جانبه ، در بیم و هراس قرار بگیرند و چاره اندیشی بکنند .
آن اتوبوس کذائی را که خودشان به ملک و ملت کشور ما تحمیل کرده بودند ، و به وسیله آن دست کم پنج قرن متمادی ، با وسوسه های خرافی برخاسته از بستر دین و موهومات مذهبی ، از پیشرفتهای آن ملت هشیار و دانا جلوگیری نموده بودند ؛ بهترین انگیزه ای بود که می توانست در میان عوام جامعه ، که رقمی حدود 75% را داشتند ؛ به بازسازی اسکلت آن تفکرات پوسیده در تار و پود زندگی آنان منجر بگردد . کاری که به سادگی انجام شد و همه رشته های پنجاه ساله زحمات شاهان پهلوی را پنبه نمود و آثار آنهمه رشد و تعالی را ، دستخوش سوء استفاده های کسانی کرد ؛ که کوچکترین دلسوزی و احساسی برای ترقی آن ملک معظـّّم نداشتند .
کارشان را با راننده ای آغاز نمودند که به راحتی بتواند بر روی آن اتوبوس از کار افتاده کار بکند . از سالیان پیشتر ، او را برای انجام دادن کار مورد نظرشان تغذیه فکری و مالی کرده بودند .
وقتی از او قول مساعدت و همکاری گرفتند ، به سراغ اتوبوس رفتند و تعمیرات اساسی را بر روی آن انجام دادند .
آخوندکها را بر روی منبرهای مساجد ، و چپیهای مزدور کمونیست را در میان خانواده ها و آشنایانشان ، به فعالیتهای مورد نظرشان گماشتند . از آن پس بود که مردم ساده انگار ، عکس راننده اتوبوس را بر سطح ماه مشاهده می کردند و موی کثیف و متعفنش را در لابلای صفحات کتاب آسمانی شان می یافتند !!
کاری که استعمارگران را به خشنودی می رساند ؛ و عبور از سنگلاخ گمراه نمودن مردم را برایشان میسر می ساخت .
اتوبوس تعمیر شده آماده حرکت بود ؛ سرنشینان فریب خورده اش نیز ، در آن سوار بودند و به هرکجا که راننده تمایل داشت رهسپار می شدند ! هدف رسانیدن سرنشینان آن مرکب مرگ و نابودی ، به قهقراء عقب ماندگی اجتماعی ، و درماندگیهای بنیادین جهت درجا زدن یک کشور در حال توسعه و ترقی ، در باتلاقی از منجلاب واپس گرائی و دگماتیسم مذهبی آنان بود .
همراهان راننده ، که طعم دلچسب خوشیهای زودگذر ، بر وجودشان نفوذ می یافت و حرص و آز زیاده طلبی هایشان را فزونی می بخشید ؛ دستخوش وسوسه هائی گردیدند که از ویژگیهای چنین خودفروختگیها می باشد .
دسته بندیهای سیاسی آغاز شد ، هر گروهی برای خودش خط مشی سیاسی تدارک دیده بود و ساز خودش را می نواخت ؛ از شر وجود راننده اتوبوس که هیبت ظاهری اش سد راهشان بود ، به سبب مرگش خلاصی یافتند و از بعد از مراسم تدفین ، تبدیل شدند به گروههای خودی و غیر خودی ! سپس هر یک از دو گروه ، به فتنه گریهای سیاسی شان افزودند ؛ که تا در رأس همه امور قرار بگیرند و هست و نیست آن سرزمین آبرومند را در مالکیت شخصی خودشان قرار بدهند .
ضایعه اختلافات میان دشمنان آن سرزمین پاک ، فرصت پر منفعتی برای کسانی بود ، که از وضعیت پیش آمده در میهنشان ، کمال نارضائی را داشتند ؛ غم از دست رفتن آنهمه رشد و ترقی ، اندوه جایگزین شدن آنهمه آبرو و نام آوریهای بین المللی ، جرأت مردم را برای مطرح ساختن اعتراضات خودشان افزایش داد ، و به آنان مجال رها ساختن خود و سرزمینشان از آنهمه ننگ و بدنامی را می داد .
این نیز خود دلیل خوبی بود برای ایجاد شکافهای عمیقتر میان خودیها و غیر خودیها !
سپس جنگ قدرت ، که از دیرباز و از هنگام شکل گرفتن آن نطفه نامبارک در بطن مام وطن به وجود آمده بود ؛ در همه کنشهای غاصبان حکومت آشکار گردید . تا جائی که بدون پروا و بی تأمل ، به رسوا نمودن همدیگر آغازیدند و با پوشانیدن رخت بدنامی بر اندام غیرخودیهایشان ، به هتک حرمت یکدیگر برخاستند . عملی که جامعه به تنگ آمده از جبر یک حکومت فناتیک و عقب مانده و متحجر را ، رشادت بیشتری می بخشید ، که به هر میزانی که می توانند ؛ بر پیکره آن اتوبوس درجا زده در قعر خرافه ، صدمات کارآمدی را وارد نمایند . ضرباتی که تا انتهای تاریخ ، درد درمان ناپذیری را بر اندام بیمار آن اتوبوس جهالت ، که تحت رانندگی یک فرد مالیخولیائی ، که ثروت اندوزی و ماندن بر اریکه قدرت ، همه آمال و آرزویش را تشکیل می دهند ؛ باقی خواهند ماند و هیچگاه التیام نخواهند یافت .
اکنون اتوبوس ناآگاهی از ایستگاههای میانه راه عبور کرده است . می رود تا به ایستگاه آخر برسد ؛ جایگاهی که دیگر از بداندیشی و خرافه پرستی هیچ اثری نمانده باشد ؛ و ساکنان فریب خورده سه دهه ننگین را ، که اکنون در حال عبور از جاده آگاهی و نیک اندیشی می باشند ؛ همزمان با سقوط اتوبوس خرافات دینی در ایستگاه سرنگونی این رژیم واپس گرا ، بر آن بدارد که با افتخار فراوان ، تدارک برگزاری جشن هشیاری خود را ببینند ؛ و با بر پا نمودن بزرگترین رویداد تاریخی خود ، خویشتن را از یک مصیبت هزار و چهارصد ساله برهانند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از تمامی دوستان محترم متشکریم